۱۳۹۰/۱۲/۰۷

بچگیا



یادته بچگیا «یکی بود و یکی نبود»
‏‫خدا که قایم می‌شد هی زیر ِ گنبد ِ کبود
‫همه خوب بودن تو قصه به جز اون گرگ پلید
کلاغ ِ قصه‌‌هامون به خونه‌شون نمی‌رسید

یادته بچگیا، ما آرزو بلد بودیم
‫واسه‌ی معلما، ما بچه‌های بد بودیم
شعر نمی‌گفتیم ولی، شبیه ِ شاعرا بودیم
برای هر اتفاق، پی‌گیر ِ ماجرا بودیم

آرزوهامون یهو گم شد تو حجم ِ زندگی
‏می‌تونی فقط ازش قصه بسازی و بگی
می‌تونی باز تو یه خط، گذشته‌هاتُ پاک کنی
آرزوهاتُ به یادت نیاری وُ خاک کنی

یادته بچگیا دلت می‌خواست دکتر بشی
‏یواشی بری و از قرصای خان‌جون بچشی
‏دورتُ پُر کرده بود، اسبابای دکتربازی
‏توی رؤیاهات می‌خواستی بیمارستان بسازی

یادته یه دوستی داشتیم اشکاشُ قایم می‌کرد
‏‫آخه بچه‌ها می‌گفتن اشک نمی‌ریزه که مرد
‏آره اون دلش می‌خواست شاد باشه مثل خیلیا
‏ولی انگار پدرش روزشُ هی می‌کرد سیا

یادته بچگیا دلم می‌خواست تاجر بشم
‏رو در و دیوار ِ خونه عکس ِ سکه بکشم
‏می‌فروختم به شما نقاشیای کارتونی
‏یادته بچگیا اون شیرخشک ِ کوپنی

یادته دخترای همسایه‌مون با عروسک
‏بدون سرخاب سفیداب، بدون ِ حتی لچک
‏با ماها بازی می‌کردن تو تئاتر ِ بچگی
هیشکی دستگیر نمی‌شد به جرم ِ بی‌ستارگی

یادته بچگیا ترسمون از تاریکی بود
‏توی کارتونا یه موش بود، آره اسمش میکی بود
‏عشقمون تام و جری، گاهی ملوان ِ زبل
‏‫یادته بچگیا اصلآ نمی‌موندیم دو دل

یادته بچگیا دلامونم که تنگ می‌شد
‏‏باز سر ِ یه بادبادک، میون ِ کوچه جنگ می‌شد
آخ که اون بچگیا چه روزای قشنگی بود
‏‫می‌شد از ماشین‌کوکی شعرای تازه‌ای سرود

اون روزا دعا می‌کردیم که شاید بزرگترا
‏یه روزی جدی بشه براشون آرزوی ما
‏حالا ما بزرگ شدیم، آرزوهامون که نمرد
‏‫خدا آرزوی ما رو دست ِ بچه‌ها سپرد

بیا آسمون ِ رؤیاشونُ آب‌پاشی کنیم
تن ِ دنیا رو با آرزوهاشون کاشی کنیم
اگه ما آرزو کردیم، سیب‌مون رو نچیدیم
‏فکر کن این‌ها برسن انگاری که ما رسیدیم

(۲ اردی‌بهشت ۱۳۸۸)

 
فؤاد صادقیان © 2008-14 SpicyTricks & ThemePacific.